خرید بک لینک
وقتی با پدرشوهرم وارد بنگاه شدیم قلبم مثل دیوونه ها میکوبید ب قفسه ی سینم.سردم شده بود بااینکه هوا خوب بود.دستام بی اختیارمیلرزیدن ومن نمیتونستم قایمشون کنم.

وقتی حرفا زده شدو قولنامه یه همون قرارداد رو بستیم وقتی اسممو توی اون برگه ی بزرگدیدم ک باید ب عنوان خریدار زیرش امضامیکردم باورم نمیشد امضا و انگشت زدمو تمام.

۱۰روز مهلت داریم بقیه ی پولو ینی۴۴میلیونو بدیم ۱۵تومن کم داریم ک اونم ب امیدخدا جورمیشه

وقتی کارمون تموم شد وقتی توماشین نشستم از بنگاه تا مغازه گریه کردم یکسره اشکام بندنمیومد...نمیدونستم ازخوشحالیه یا ناراحتی یا چی؟

پدرشوهرم هی میگف گریه نکن دخترم توبایدخوشحال باشی هی میخندوند ولی باز گریه میکردم...

میدونین؟تودلم هی بابام یادم میومد...همش میگفتم چی میشد اونم تواین خوشحالیمون بود؟چی میشد با پدرم ک بزرگترمه میرفتمو امضامیکردم چی میشد بودو ب منوعمادافتخارمیکرد...وقتی جای خالیشو حس میکردم بغضم میترکید دلم براش تنگ شده بود ...بااینکه بی معرفته ولی ته دلم دوسش دارم چیکارکنم؟قلبموبکنم؟نمیتونم....اون تونست ولی من نه...اصن وقتی تو خلوت خودم یادش میارم یریز اشک میاد توچشمام

اصن گفتم خونه خریدیم؟

اره خریدیم ینی فقط قرارداد بستیم تا۱۰روز دیگه

خداجونم؟خیلی دوستت دارم.خیلی زیاد

انقدر ک ب بزرگیت اطمینان دارم ب چشام اعتمادندارم

برچسب: نویسنده: الینا یزدانی تاريخ: يکشنبه 12 اسفند 1397 ساعت: 0:59

صفحه بندی