روز ماه سال همینجورمیگذره و ما هیچی نمیفهمیم ینی حتی گذرعمر هم نمیفهمیم
خداروشکر زندگیمون رواله عادی رو طی میکنه.
این وسطا یچیزایی راجب مامانم داره بوجودمیاد ک من بسی خوشحالم امیدوارم ک امید واهی نباشه حالا قطعی شد میگم .
خالم زیادی رو مخمونه ک اونم هی دایورت میکنم ولی خب اثارش بجا میمونه همش.
یک هفته ای هس ک خونه پدرشوهرم نرفته بودم ک دیروز مادرشوهرم رنگید و اصرارکرد ک فرداناهار بیاین اونجا.منم چون امتحان داشتم امروز بعده امتحانم رفتم اونجا
بابابزرگم دستش دردنکنه منو برد انزلی امتحان دادم منو اورد رشت دورش بگردم ک انقد عشقه .امتحان بد نبود بااینکه نخونده بودم ولی میدونم قبولم.
کاش میشد ماشین بخریم ازین گرفتاریا نجات پیداکنیم خیلی سخته بدونه ماشین برای منی ک ۲۴ری کاردارم بیرون .
یه مانتومجلسی خوشگل خریدم مففففت ینی مفتااااااااا ۹۸تومن .خیلی نازه
اف خورده بود.مانتومجلسی نداشتم یکی دوماه دیگم ک عروسیه عمه ی عماده .
پارچه برای عقدم خریده بودم کرپ کش و دانتل صورتی اونومیخوام بدم خیاط برام بدوزه.ارایشگاهم ک همون سالن خودمون باقیمت کم برام درست میکنن.
میمونه شهریه ی این ترمم ک ۷۰۰تومنه و بنده یقرون ندارم.حالا امتحاناتمو بدم ببینم چیکاربایدبکنم.
اینم عکس خونمون ک دوسته عزیزم گف دوس داره ببینه
بزور تونستم بزارم خخخخ

برچسب:
نویسنده: الینا یزدانی