خرید بک لینک

خسته شدم....

از دخالتای خانوادش تو زندگیمون خسته شدم

دخالتایی ک از سر دلسوزیه....

خسته شدم تو هرچیزی ک بهشون مربوط نیس دخالت میکنن

خسته شدم ک مارو بچه میدونن و فکرمیکنن ک باید هرچی میگن گوش کنیم

خسته شدم هر هفته یا هرتعطیلاتی ک پیش رویه باید بااونا بگذره

خسته شدم از اصرارای مادرشوهرم از زود قضاوت کردنای پدرشوهرم....

تاالان فکرنمیکنم راجبشون چیزی نوشته باشم ....

ولی دیگه ببین چقد خسته شدم ک اومدمو اینجا دارم مینویسم....

هرهفته جمعه باید باهاشون بربم بیرون نریم ناراحت میشن بریمم به من خوش نمیگذره....اگه بهانه ای بیارمو نریم پدرشوهرم میگه پس عماد بره مغازه...مثل امروز....کل روزو خونه موندیم قراربود منوعمادغروب بریم پارک بستنی بخوریم و یکم بچرخیم دوتایی....پدرشوهرم گف ساعت۷ برو مغازه تا۸ من میام بعد شما برید بیرون....بااینکه عماد گف میخوایم بریم بیرون ولی بازم یجوری نذاشت ک بریم....

الانم ک ساعت۹شب شده و هنوز نرفته مغازه تاعمادبیادخونه....بغضم گرفته از کاراشون

از اینکه تامیگیم میخوایم بریم بیرون میگن بیاین خونه ما

ازینکه هرچی میگیرم نباید بگم ک خودمون پول دادیم بابتش باید بگیم فلانی خریده برامون کادویه یا هردروغی مثل این

از اینکه برای هرچیزی باید جواب پس بدیم

خسته شدم خستههههه

برچسب: نویسنده: الینا یزدانی تاريخ: يکشنبه 2 تير 1398 ساعت: 12:10

صفحه بندی