خرید بک لینک

پنجشنبه تولد دوسته عماد بود

ویلا سرد بود هی درو پنجره هارو باز میکردن بدتر میشد

منم ک لباسم نازک بود سرماخوردم

ساعت ۵ خوابیدیم ۱نیم بعدظهر بیدارشدیم دیدم بله علائم سرماخوردگی دارم شدید

قرصو دارو خوردم گفتم خوب میشم

برنجو ابکش کردم ماکارونی ام پختم

مرغم ک کبابی کرده بود عماد از روز قبل گذاشتم تو مواد

میوه هارم شستم چیدم تو ظرف عمادجارو زد

ظرفارو شستم

مرتب کردم همه چیزو فقط مونده بود دم کردن ماکارونی و برنج و کباب کردن ک ب عهده عماد بود یهو دیدم حالم خیلی بد شد

نشستم استراحت کردم اما ن با استراحت درست نمیشد ک

ساعت ۸ مهمونا اومدن نیم ساعت پیششون نشستم دیدم وای خدا تب و لرز شروع شد

رفتم ب شوفاژ چسبیدم بافت پوشیدم

یهو دندونام شروع کرد ب صداخوردن

۹ عمادکبابارو اماده کرد برای پخت

من سفره گذاشتم

سفره گذاشتن همانا و تب و لرزم شدت گرفت همانا

رفتم زیر ۴تا پتو .جوراب روسری مگه خوب میشه

اقا مهمونا بدونه من شامو خوردن بعدشم تندتند منو بردن دکتر

تا ۱۱ما دکتر بودیم

۴تا امپول ۳تاش تو سرم ریخت یدونشم عضلانی

همه ی اینا ب کنار اون تستی ک برای امپوله چرک خشکن زد منو برد رو هوا جوووووووووری میسوخت ک حس میکردم رگام خشک شدن

بااونهمه امپولو سرم باز سردم بود اومدیم خونه دیگه سردم نبود حالا گرمم بود

عررررررررق انگار سطل اب ریختن سرم عماد بنده خدا ظرفارو شست بیشتره اشپزخونه رو تمیز کرد

من قرص خوردم با حالته فوق گرما خوابیدم

تا صبح چندباری بیدارشدم رفتم دسشویی و چند بارم عماداومد بهم سر زد بیدار شدم

اخه گفتم من مریضم تو سالن بخواب

دیگه صبح ۶ پاشدم رفتم مهد با یه حالت کرخت مربیا اومدن مدیرم اومد منوفرستادخونه الان بهترم خداروشکر

+یسری چیزا اذیتم میکنن یسری فکرا

+اونموضوع هم حل نشده هنوز

برچسب: نویسنده: الینا یزدانی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 17:06

صفحه بندی