فقط میتونم بگم همونقدری ک از پدرم متنفرم از پدرش متنفرم
مثل اینکه زنگه روزای بدم زده شده
روزای خوبیو نمیگذرونم
پ ن:دیشب ساعت ۸ رسیدم خونه
تندتند کشک بادمجون درست کردم خونرو تمیزکردم خسته بودم اما حالم خوب بود
عماد دهونیم اومد خونه
گف بابا میخواد میوه رو جمع کنه فقط سبزی و سیبزمینی و پیازو اینجور چیزارو بزاره
عابر بانک بزنه یه طرف مغازه رو
یه طرفم گوشی فروشی بزنه ک من بمونم برم یاد بگیرم تعمیرات گوشی رو بعد
دنیا رو سرم خراب شد
بحث کردیم باهم
گفتم ما ماهی دونیم داریم قسط میدیم
تا تو بری یاد بگیری تا سرمایه بریزی توی مغازه تا مشتری بیاد
مگه میشه همچین چیزی!!!
باهم دعوا کردیم
عصابمم الان داغونه
برچسب:
نویسنده: الینا یزدانی