344 - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 19:22
ملت عشق و چشمهایش اینودوتا کتابو خریدم سه روز دوستم صفورا ک صمیمیترین دوستمه اومد خونمون موند،انقد حرف زدیمو چرتوپرت گفتیم وخندیدیم ک کلا حالوهوام عوض شد انقد ب خودمون الکل زدیمو شستیم ک پوست دستمون ر
324 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 13:15
اخخخخخ تمام بدنم درد میکنهاولین روزای ورزش سخته بدن درد میگیره ادم ۸روزه رژیم دارم .متاسفانه روزه ششمه رژیمم رفتم وزنوسایزگرفتم ونمیدونم تواین ۸روزه رژیمم وزنوسایزکم کردم یا نه.ولی حس میکنم سایزم کم
325 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 13:15
اتفاق خیلی افتضاحی افتاده دیروز صبح عماد میره خونه یسر با ماشینه باباش .توراهه اومدنی یه ماشین هی براش بوقو چراغ میزنه عمادمیمونه یه گوشه میگه بله چیشده؟میان پایین اونا دونفر بودن یکیشون ب عماد میگه
326 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 13:15
دیروز زمانیکه عمادداشت جعبه های میوه رو میچید روی قفسه ها و روی چهاپایه مونده بود یهو تعادلش بهم میریزه ازپشت میوفته رو زمین و کمرش دقیقا میخوره ب تیزی میز.غروب بخاطر یه اتفاق دیگه صورتشخط میخورهبابا
315 - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:06
فقط میتونم بگم همونقدری ک از پدرم متنفرم از پدرش متنفرممثل اینکه زنگه روزای بدم زده شده روزای خوبیو نمیگذرونمپ ن:دیشب ساعت ۸ رسیدم خونه تندتند کشک بادمجون درست کردم خونرو تمیزکردم خسته بودم اما حالم خ
316 - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:06
پنجشنبه تولد دوسته عماد بود ویلا سرد بود هی درو پنجره هارو باز میکردن بدتر میشد منم ک لباسم نازک بود سرماخوردم ساعت ۵ خوابیدیم ۱نیم بعدظهر بیدارشدیم دیدم بله علائم سرماخوردگی دارم شدیدقرصو دارو خوردم
317 - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:06
از جمعه یکسره مریضمبزوووور سرکارمیرم دوبارسرم زدم ۴تاامپول پنی سیلین زدم چندتاامپول توی سرم ریختن کلی سفکسیم و کلداکس و کوفت و زهرمار اما دریغ از خوب شدنامروز یه کوچولو بهترم اما بطور کامل بویاییم از
318 - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:06
دیشب باز تب کردم حالم بد شدرفتم بیمارستان دوباره سرم دوباره قرصازمایش دادم گفتن سالمهولی نمیدونم چرا خوب نمیشمهیچ فرقی نکرد حالم تمام بدنم سوراخه از امپولو سرمعصابم بهم ریختس شدیدهمه چیزو امتحان کردم همه چیزحتی یه اناناس رو خوردم برای دفع عفونت قرصام از بس قوی هستن روزی یدونن ولی دریغ....
319 - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:06
بعد از یه هفته درگیریه شدیییید با انفولانزا از دیشب خداروهزاربار شکر حالم بهترهیه هفته ی جهنمی
321 - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:06
دوباره دیشب تب و لرزکردمدوباره دکتر و امپولو یه خروار دارو الانم کسلم بدنم میلرزهخدایا بسه دیگه خسته شدماطرافیانمو خسته کردم بیشترازخودم ناراحته عمادم همش میبردم دکتر خوابو خوراک ندارهویروس از کربلا اومده مردم اسیرشدن
322 - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:06
حالا من تقریبا خوب شدم عماد مریض شده مدام تب میکنه امروز صبحم بیدارشدیم ک بریم سرکار دیدم کوره ی اتیشه شیاف دادم بهش قرص دادم پاشویه کردم زنگیدم مادرش گفتم بره خونمون مراقبش باشه من مجبورم تا شب کارکنم هم باید صبح تاظهر برم مهد هم بعدش برم سالن تاشبدلم مونده خونه پیشه عمادخداکنه زود خوب بشه وقتی مری...
323 - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:06
سلامانقدننوشتم ک یادم نمیاد چی شده و چی باید بنویسماینو بگم ک انفولانزام خوب شده اما گهگاهی گلو دردمیاد سراغم ک سفکسیم میخورم خوب میشه .حالا معلوم نیس کی دوباره بخواد از پا درم بیاره.این چند وقت همه ن
282 - تاریخ: 1398/4/2 ساعت: 12:10
از پنجشنبه گوشی نداشتم داده بودمش ک تست کنن وبفروشم اول میخواستم j4پلاس بخرم عماد گفت نه A10بخر بعد گفت نهA20 اخرشم A30 خریدم خخخخخخ سه میلیونو۷۰۰ قسطی خریدم ک البته عمادمیده قسطشو. خوشحالم .خدایامرسیولی جالبه ک این دوروز کلا هیچکس بیارم نبود و زنگ نزد یا پیام نداداینجورمواقع ادم میفهمم چقدر دورش خل...
283 - تاریخ: 1398/4/2 ساعت: 12:10
وقتی مجرد بودم خیلی لاغر بودم.هرچقدر میخوردم چاق نمیشدم.وقتی ازدواج کردم یهو وزنم رفت بالا .خب تغییراته هورمونیه.طبیعتا کسی نباید توقع داشته باشه ک همون هیکل رو حفظ کنم.بخوای نخوای بعده ازدواج تغییر م
284 - تاریخ: 1398/4/2 ساعت: 12:10
بدم میاد از آدمای تنبل که هرچیزو بهانه میکنن برای انجام ندادن کاری ک بنظرشون سخت میاد چهارشنبه بهش گفتم از فردابریم ورزش گف فردا مامانم کارم دارهو فلان بزار از شنبه امروزم بهم گف سگم مریض شده دیشب بردم سرم زد امروزم بایدببرم.۸صبح!!!!بهانس دیگهگف فردامیاد.حالا ببینم میاد فردا یا نه.اگه نیومد ک دیگه خ...
286 - تاریخ: 1398/4/2 ساعت: 12:10
پنجشنبه دوست صمیمیم صفورا اومد خونمون .یکماهی میشد ک پیداش نبود.من از صبح تاساعت۵غروب خونرو تمیزکردم واقعا یه تمیزکاریه اساسی شب هم من طبق برنامم زود شامه مختصری خوردم.برای عمادوصفوراام کوکوسیبزمینی د
287 - تاریخ: 1398/4/2 ساعت: 12:10
اومدم سالن مامانم زنگ زد گف پروفایل باباتو دیدی؟گفتم ن .گف بچش بدنیا اومد....سوگند خیلی شبیه بچگیاته....مثل تو تپله لپام داره میترکه....سکوت سکوت سکوت.....وقتی خدافظی کردم بغصه تو گلوم نتونس اروم بگیر
289 - تاریخ: 1398/4/2 ساعت: 12:10
خسته شدم....از دخالتای خانوادش تو زندگیمون خسته شدمدخالتایی ک از سر دلسوزیه....خسته شدم تو هرچیزی ک بهشون مربوط نیس دخالت میکننخسته شدم ک مارو بچه میدونن و فکرمیکنن ک باید هرچی میگن گوش کنیمخسته شدم ه
290 - تاریخ: 1398/4/2 ساعت: 12:10
روز ماه سال همینجورمیگذره و ما هیچی نمیفهمیم ینی حتی گذرعمر هم نمیفهمیمخداروشکر زندگیمون رواله عادی رو طی میکنه.این وسطا یچیزایی راجب مامانم داره بوجودمیاد ک من بسی خوشحالم امیدوارم ک امید واهی نباشه
291 - تاریخ: 1398/4/2 ساعت: 12:10
امروز ۲۶ام با رزی اینا رفتیم اونجا.دلم مسافرت میخواد مشهدحداقل دوسه روز زیارت دردودل و حس سبکی هوووف کاش بشه همچنان غرق در بدهکاریخدا کمکه هممون کنه.چیز خاصی نشده این روزا ک امتحان دارم حالوحوصله ندار